|
در اينجا فقط نظراتم را ثبت ميكنم ؟!...
|
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستندهم نیستند:
عمده آدمها .حضورشان مبتنی برفیزیک است .تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند. بنابراین اینان تنهاهویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند:
مردگانی متحرک درجهان . خود فروختگانی که هویتشان رابه ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگزبه چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است .
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستندهم هستند:
آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و درنبودنشان هم تاثیر شان رامی گذارند. کسانی که هماره به خاطرمامی مانند.دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند:
شگفت انگیزترین آدمها. درزمان بودشان چنان قدرتمندند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما می روندنرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم. باز می شناسیم.
می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند.ما همیشه عاشق این آدمها هستیم.هزارحرف داریم برایشان. اما وقتی دربرابرشان قرار می گیریم . قفل برزبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرقه در حضورآنان مست می شویم.ودرست در زمانی که می روند یادمان می آیدکه چه حرفها داشتیم ونگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هرکدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
فتوای حسین اینست : « آری » ! در « توانستن » نیز « بایستن » هست . برای او زندگی « عقیده و جهاد » است .
بنابر این او زنده است ، و به دلیل اینکه زنده است مسئولیت جهاد رد راه عقیده را دارد . « انسان زنده » مسئول است و نه فقط انسان توانا و از حسین زنده تر کیست ؟
در تاریخ ما کیست به اندازه او حق داشته باشد که « زندگی کند » ؟
و شایسته باشد که « زنده بماند » ؟
نفس انسان بودن ، آگاه بودن ، ایمان داشتن ، زندگی کردن ، آدمی را « مسئول جهاد » می کند و حسین مثل اعلای انسانیت زنده ، عاشق و آگاه
است .
توانستن یا نتوانستن ، ضعف یا قدرت ، تنهایی یا جمعیت ، فقط « مشکل » انجام رسالت و « چگونگی » تحقق مسئولیت را تعیین میکند نه « وجود » آنرا .
( منبع کتاب حسین وارث آدم ، ص 166 )
خیلی سخته یه بغضی داشته باشی و حتی نزدیک ترین کست باخبر نباشه.
خیلی سخته وقتی بخواهی زار بزنی اما نتونی و یواشکی سرت را بزاری رو دیوار و بگی خدایا چقدر بدبختم .
چقدر سخته وقتی ارزوی مردن واسه ات شرین ترین ارزو باشه و هیچ کس نفهمه ارزوت واسه چی بوده .
خیلی سخته وقتی تنها کسی که تو زندگیت بیش از همه دوستش داشته باشی و همه امیدت به او بوده اما بعد بفهمی بازیچه ای بیش نبودی .
خیلی سخته بنای عظیم غرورت را واسه یکی ویرون کنی و بعد بگه …..
و سخته یکباره سقف ارزوت بریزه رو سرت و حتی نزاری هیچکه بفهمه و گریه هاتو ببینه .
خیلی سخته هرروز صبح بدرقه راه کسی که هیچ احساسی نسبت به تو نداشته دعا بخونی .
سخته وقتی برای برگردوندن عشقت هر روز قلم و کاغذ بگیری دستت و واسه خدا نامه بنویسی و بگی خدایا امیدم به تو .
واین بیش از همه سختره که حرفهات به اندازه یک کوه باشه ،سنگین ودلت پراز غصه باشه و همیشه دنبال یه جرقه باشی
که بخواهی به اندازه همه ی سنگینی حرفهای دلت زار بزنی
یک روز داشتم جیب های پالتوی دختر شش ساله ام را خالی میکردم تا پالتو را به
لباسشویی بدم که یه لنگه دستکش قدیمی در آن پیدا کردم . میدانستم که دخترم مدتها
قبل یه لنگه آن دستکش را گم کرده بود و من برایش یک جفت دستکش جدید برایش
خریده بودم . وقتی که از او در این باره سوال کردم ؛ از خجالت سرخ شد و گفت :
من این لنگه دستکش رو هرروز باخودم می برم مدرسه ، شاید یک نفر باشه که
یک لنگه دستکش اش رو گم کرده باشه و سردش بشه . من میتونم اینو بهش بدم
که گرم بشه ؟!...
(( ما نمیتونیم تنها زندگی کنیم
، هزاران رشته ،
ما را به هموطنانمان پیوند میزند.))