تبليغاتX
( ... راسـپــیــنـا ... )
در اينجا فقط نظراتم را ثبت مي‌كنم ؟!...

 

 

01

02

03

04

 

یک دقیقه سکوت به خاطر ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط حنیف  | 

 

سلام !

خدا ... !

خداااااااااااااا ... !

خدای من ؟؟؟!!!! خدا با توهم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

01

 

کاش میدونستم که وقت آن هنوز نرسیده که بگم :

-  من به آخر خط رسیده ام اما میشد حس کنم که درد من را هم بفهمی ! دردی که سالهاست به آن دچارم ؛ دردی که هنوز بی درمان است و من را به آن درد متهم میکنی ؟

دردی که هنوز معلوم نیست کی به آن درد خواهم مرد .... مرگ بر زندگی !!!

کاش میشد مرگ را بی درد حس کرد ! مرگ سپید ؛ به سپیدی برف ،

 کابوسی از نوع سفید ؛ یه کابوس یه رویا نیست !!!

چه کسی میتوانست درمان کند این دردم را ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

01

 

آه !

 که چقدرفاصله ما دوراست.

فکر می کنم هیچوقت نرسی

و من کنار این دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره من باشی

ودر پیش چشم های من،

در سینه چشم انداز من،

قبله نگاه من

وهیچ وقت نه در کنار چشم های من،

هیچ وقت

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو

تو را خواهم دید

و آن گاه چه بگویم

به یک نابینا، یک دور دست، یک بیگانه

که چه ها می بینم؟

 

 002

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط حنیف  | 

 

 

ای ازادی 

     چه زندانها برایت کشیده ام

                و چه زندانها خواهم کشید

و چه شکنجه ها تحمل کرده ام

     وچه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

                                                      اما

  خود را به استبداد نخواهم فروخت،

             من پرورده ازادی ام ، استادم علی است ،

                                مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر ،

                                                            و پیشوایم مصدق ،

             مرد آزاد ، مردی که،

                                هفتاد سال برای ازادی نالید.

     من هر چه کنند ،

                جز در هوای تو دم نخواهم زد.

                                                           اما،

                                        من به دانستن از تو نیازمندم،

 دریغ مکن،

   بگو هر لحظه کجایی و چه میکنی ؟

                                                       تا

 بدانم ان لحظه کجا باشم ،

                                     چه کنم ؟.....

       ازادی ، خجسته ازادی

 

                                                     دکتر علی شریعتی

 

ehsan shariati

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط حنیف  | 

 

            ali

 

قلم زبان خداست،

قلم امانت آدم است،

قلم  ودیعه عشق است،

هر كسی را توتمی است  و  قلم توتم من است،

قلم توتم ماست.

به  قلم سوگند ،

به خون سیاهی كه از حلقومش می چكد سوگند،

به رشعه خونی كه از زبانش می تراود  سوگند،

به  ضجه های دردی كه از سینه اش بر می آید  سوگند،

كه توتم مقدسم  را نمی فروشم،

به دست زورش تسلیم نمی كنم،

 به كیسه زرش نمی بخشم،

به سر انگشت تزویرش نمی سپارم،

دستم را قلم می كنم  و  قلمم را از دست نمی گذارم،

چشم هایم را كور می كنم،

گوشهایم را كر می كنم ،

پاهایم را می شكنم،

انگشتانم  را بند بند می برم،

 سینه ام  را  می شكافم ،

قلبم را می كشم ،

حتی زبانم را می برم ،

و لبم را می دوزم ،

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

 

      001

 

 

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
به آن ترنم شيرين

به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگری

تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد تمسخر گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
كنار باغچه ها
زير درخت ها

لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
طنين شعر تو

نگاه تو

درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه برميگردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير را
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار

چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني

چگونه از ديوار جواب مي شنوم
غبار اندوه بال گسترده است

غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده غمگين
ستاره بيمار
دو چشم خسته من
در اين اميد
هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

سرانجام سهم تو رفتن شد و سهم من ماندن!

سهم من از عشق , چیزی بیشتر از رویایی دل انگیز و شیرین نبود.

ولی حالا به همین رویای شیرین قانعم!

برو و نگذار نگاه سرد و بی مهرت حلاوت این رویا را

به تلخی بدل کند...

به همین رویای شیرین قانعم!

به رویایی که که با گذراندن آن از ذهن و قلب

عطری دل انگیز تمام وجودم را پر میکند !

آرامشی عجیب در درونم موج میزند!

عزیز دل:

یاد تو را به آن روز که اولین بار دیدمت خلاصه میکنم

و روزهای تنهایی و بی مهری را خط میزنم

تا همچنان در ذهنم نجیب و مغرور جلوه کنی,

همان طوری که همیشه بودی و هستی و خواهی بود .

نمی خواهم برایت از تنهایی هایم بگویم ...

از چشمان همیشه منتظرم...

از بی قراری هایم...

از گریه های شبانه ام درکنج عزلت و غم...

نمی خواهم بگویم که اینها بهای عشق است.

دریغا که عشق من در باورت نگنجید

و شکوفه های محبت در قلبت جوانه نزد.

عزیزم :

می دانم که خسته شده ای

می دانم که تاب ماندن نداری

می دانم قصدت رفتن است.

برو که دیگر وقت رفتن شده!

 تو پرنده هستی و من گل

خاصیت پرنده رهایی و رفتن و پریدن است

و بخت گل ماندگاری و اسارت خاک  و پرپر شدن .

برو و حتی نگاهی به پشت سرت نکن که

دلم بیش از این نلرزد !

اگر بگویی خداحافظ جوابت رانمی دهم

فقط رفتنت را تماشا میکنم

نگو خداحافظ که پل برگشتنت ویران می شود!

برایت پلی میسازم از جمله ((به امید دیدار دوباره))

که اگر خواستی برگردی راهی برای برگشتنت باشد.

برو و یادت باشد که اینجا همیشه قلبی به خاطر تو در طپش است.

هر چند که می دانم فراموشم میکنی.

فراموش میکنی کسی را

که باتمام وجود دوستت دارد .

عزیزم ,میدانم

که مرا فراموش میکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

001

 

از عشق تا مرگ

 

از عشق تا زندگی

 

دفتر خاطراتم را ورق می زنم

 

چند شاخه گل خشک ، یک گیتار شکسته

 

ساعت کهنه دیواری می گوید:

 

زمان می گذرد، عشق تو از یاد می رود

 

رهسپار دیار غربت می شود

 

باغی در صدا، باغی در سکوت

 

حکایتی از غم عشق من می کند

 

در کوچه تنهایی

 

باد شعر مرا زمزمه می کند

 

زندگی مجهول است

 

روزها افسون آن افسانه اند

  

صدا می آید

 

این همان صدای شعر من است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

هنوز

نميخواهم بميرم ...

حال كه عاشق شدم دگر نميخواهم بميرم ..!!

اي فرشته  مرگ اندكي صبر كن ...

هنوز به او كه عاشقش شده ام نگفته ام ..

دوستش دارم !!!

هنوز نگفته ام چشمانم  منتظر يك نگاه اوست ...

هنوز نگفته ام زندگي بدون او برايم محال است ...

هنوزنگفته ام تنها بهانه نفس كشيدنهايم از اوست ...

هنوز نگفته ام هر سپيده دم تنها به ديدار او بيدار ميشوم ...

و هر شب با خيال چشمانش ميخوابم ..

هنوز نگفته ام  دوست دارم در آغوشش بگيرم ..

و تنها در آغوش او بميرم ..!!

پس قبل از مرگم به تو میگویم...

دوستت دارم .!

همین ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط حنیف  | 

 

راست است که من ا زسرزمینی آمده ام و آنها از سرزمینهایی...

من از نژادیم و آنها از نژادی...

اما اینها تقسیم بندیهای پلیدی است تا انسانها را قطعه قطعه کند و خویشاوندان را بیگانه بنماید و بیگانگان را خویشاوند...

.....که همه آثار عظیمی که در طول تاریخ تمدنها را ساخته اند بر استخوانهای اسلاف من ساخته شده اند.

.....در میان انبوه دخمه ها نشستم ودیدم چنان است که پنداری همه آنهایی که در دل دخمه ها خفته اند برادران منند.!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط حنیف  | 

 

شبی بی حوصله رفتی ،

 دعا کردم که برگردی.

 خدا را تا سحرآن شب ، صدام کردم که برگردی

کنارپیچک زرد و خاموش باغچه ماندم

تمام لحظه هایم را ، فنا کردم که برگردی

من از آواز پاییزی شدم دلگیر

ومی دانم چه بیهوده دلم را ، مبتلا کردم که برگردی!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم
کشتم
من بهار عشق را دیدم
ولی
باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من از مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبي ها رفتند
وخوبی ماند در یادم
من منتظر عشق بودم
همه صبر و قرارم
رفت
 بهارم رفت
عشقم مرد
یادم رفت
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

آن كلاغي كه پريد
از فراز سرما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آعوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
 سخن از گيسوي خوشبخت من است
با شقايقهاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن ها مان در طراري و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
نهذن
سخن از زندگدگي نقره اي آولزي است
كه سحرگاهان فواره كوچك ميخواند
مت در آن جنگل سبز سيال است
شبي از خرگوشان وحشي و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدفهاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقالان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد
همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نا محدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچ پچ ترساني در ظامت نيست
سخن از روز است و پنجرههاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهوده مي سوزند
و زميني كه ز كشي ديگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور
سخن از دستان عاشق ما است
كه پلي از پيغلم عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفسهاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بعضي پنهاني سرشارند
و كبوترهاي معصوم از بلنديهاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

حرفهای ما هنوز نا تمام

                        تا نگاه میکنی

                                   وقت رفتن است

    باز هم همان حکایت همیشگی !

         پیش از آنکه با خبر شوی

                    لحظه عزیمت تو ناگریز می شود

آی ...

     ای دریغ و حسرت همیشگی !

                                       ناگهان

                                              چقدر زود

                                                       دیر می شود !

 

001

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است 

سینهء دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی٬پاکی٬مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمانم و بغضم در گلوست

و ندرین ایام ٬ زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست 

وای ! جنگل را بیابان می کنند !

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست 

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور 

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

 

شعر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

هر کسی دوتاست . 

 و خدا یکی بود .

  و یکی چگونه می توانست باشد ؟

 هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

 و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

 عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

 خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

 و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

 و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

 و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

  و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

 اما کسی نداشت ...

 و خدا آفریدگار بود .

 و چگونه می توانست نیافریند .

  زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

 و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

 و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

 و خدا بود و با او عدم بود .

  و عدم گوش نداشت .

  حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

  و حرفهایی است برای نگفتن ...

 حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است

 که برای نگفتن دارد ...

  و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .


 درونش از آنها سرشار بود .

  و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

 و خدا بود و عدم .

 جز خدا هیچ نبود .

  در نبودن ، نتوانستن بود .

 با نبودن نتوان بودن .

 و خدا تنها بود .

هر کسی گمشده ای دارد .

 و خدا گمشده ای داشت ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

خسته ام از این کویر

این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل

این سقوط ناگزیر

اسمان بی هدف

بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه

بیدهای سر به زیر

ای نظاره شگفت

ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر

ای هنوز بی نظیر

ایه ایه ات صریح

سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط

مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان

مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی

اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب

در دیار خویشتن

با تو اشنا شدم

با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور

تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور

دیدمت ولی چه دیر

این توئی در ان طرف

پشت میله ها رها

این منم در این طرف

پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا

مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر

خسته ام از این کویر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

 

 

پسرک ما یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی به مادرش که مشغول آشپزی بود داد .

 مادر دستهایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت  و فهرست بلند بالایی را روی آن دید .

برای زدن چمن ها : ۵ دلار

برای تمیز کردن اتاق : ۱ دلار

برای خرید از مغازه : ۵۰ سنت

برای بردن آشغالها : ۱ دلار

برای گرفتن کارت صد آفرین : ۵ دلار

برای تمیز کردن حیاط :  ۲ دلار

جمع : ۱۴.۷۵ دلار

جانم شما بگویید که این مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :

برای ۹ ماهی که تورا در شکم حمل کردم : بدون هزینه

برای تمام شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه

تمام دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم : بدون هزینه

 تمامی شب هایی که به خاطر تو دلهره و اضطراب را تحمل کردم : بدون هزینه

خریدن اسباب بازی : بدون هزینه

پختن غذا : بدون هزینه

پاک کردن بینی تو : بدون هزینه

جمع : بدون هزینه

و نهایتا عشق حقیقی : بدون هزینه

پسرک اینها را که خواند و حسابی اشکش در آمد . قلم از مادرش گرفت و زیر آن همه آنها نوشت :

(( تمامی هزینه ها پرداخت شد ! ))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط حنیف  | 

ساده بودیم مثل سادگی

ساده بودیم وباور می کردیم صدایی از سخن عشق خوشتر نیست

و خیلی ساده عاشق می شدیم

دلمون را می سپردیم به صفای آب و آیینه وآفتاب

این روزها چقدر ساده ایم ؟

چقدر؟

اندازه دلمون که خیلی کوچک شده یا اندازه آسمونمون که از یک پنجره کوچک پیداست؟

سادگیهامون را گم کردیم یواشکی بلند بشیم و صدا بزنیم

آهای سادگی کجایی؟

دلمون خیلی تنگ شده.

خیلی .

خیلی.

و ما خواندیم و نوشتیم و روزها گذشت و گذشت

ساده بودیم مثل سادگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط حنیف  | 

 

چرا عاقلان را نصيحت كنيم ؟

 

بياييد از عشق صحبت كنيم

 

تمام عبادات ما عادت است

 

به بي عادتي كاش عادت كنيم

 

چه اشكال دارد پس از هر نماز

 

دو ركعت گلي را عبادت كنيم ؟

 

به هنگام نيت براي نماز

 

به آلاله ها قصد قربت كنيم

 

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

 

دمي بشنو از ني حكايت كنيم ؟

 

چه اشكال دارد در آيينه ها

 

جمال خدا را زيارت كنيم ؟

 

مگر موج دريا ز دريا جداست

 

چرابر ( يكي ) حكم ( كثرت ) كنيم ؟

 

پراكندگي حاصل كثرت است

 

بياييد تمرين وحدت كنيم

 

( وجود ) تو چو عين ( ماهيت ) است

 

چرا باز بحث  ( اصالت ) كنيم

 

اگر عشق خود علت اصلي است

 

چرا بحث ( معلول ) و ( علت ) كنيم ؟

 

بيا جيب احساس و انديشه را

 

پر از گلشن راز . از عقل سرخ

 

پر از كيمياي سعادت كنيم

 

بياييد تا عين عين القضات

 

ميان دل و دين قصاوت كنيم

 

اگرسنت اوست نو آوري

 

نگاهي هم از نو به سنت كنيم

 

مگو كهنه شد رسم عهد است

 

بياييد تجديد بيعت كنيم

 

برادر چه شد رسم اخوانيه ؟ 

 

ياد عهد اخوت كنيم

 

بگو قافيه سست يا نا درست

 

همين بس كه  ما ساده صحبت كنيم

 

خدايا دلي آفتابي بده

 

كه از باغ گل ها حمايت كنيم

 

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت :

 

(( بيا عاشقي را رعايت كنيم))

 

                                                 قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط حنیف  |