تبليغاتX
..: راسـپــیــنـا :..

 

تمام مزرعه از خوشه های گندم

پر و هیچ دست تمنا

دریغ سنبله ها را

درو نخواهد کرد

دروگران

همه

پیش از درو

درو شده اند . . .

 


 

« نیایش محمد نوری زاد »

001

خدای تنهایی

نمی خواهم نجواهای عاشقانه ی خود را با روایت تلخ هرآنچه که در زندان اوین دیده و شنیده ام ، بیامیزم . اما همینقدر بگویم که من در زندان اوین ،  گوشه ای از غربت سیدالشهدا را باور کردم . آنجا که غریبانه ، فوج حریص دشمن را به شنودن سخن خود فرا خواند و در آن وادی بلا سخن از آزادگی راند . که یعنی :  مرا انتظار این که شما اعتقادی به خدا و قرآن و پیامبر داشته باشید نیست .  اگر انسان و آزاده اید ، جلو بیایید که من با شما سخن دارم .  دو انسان آزاده ، باهرگرایش و اعتقاد ،    مشترکات فراوانی دارند .

دراوین اما ، من و سایر زندانیان ، بیش از آن که به آزادی خود بیندیشیم ، سخت دلتنگ آزادگی بودیم .  همان  گوهر نایابی که سیدالشهدا در صف مقابل کاوید و بدان دست نیافت .

یک سلول انفرادی ، به قدری که بتوانی دراو دراز بکشی ، و دری سنگین و پرطنین ، با دریچه ای به اندازه ی دو کف دست  ، و پنجره ای مشبک ، که به زور ، شب و روز آن سوی پنجره را نشان تو می دهد . سه وعده غذا . و سکوتی به وسعت قبرستانی که از تو همه چیز می خواهد الا حیات .
در وسط این قبرستان تنگ و تک به تک ، زندانیان بی کس و تنها ، زانو در بغل نشسته اند . با هزار هول و هراس ، با اضطرابها و نگرانی های تمام نشدنی . و اندوهی از جنس اسید ، که ذره ذره روان زندانیان  آب می کند و آنان را به  وادی سرگردانی  و گمگشتگی در می اندازد . این که : اکنون ، برسر پدران و مادران ما ، برسر خواهران و برادران ما ، و برسرهمسران و فرزندان ما چه خواهد آمد ؟ سرنوشت ما به کجا خواهد انجامید ؟ کارمان چه خواهد شد ؟ درس ؟ دانشگاه ؟ اجاره خانه ؟ خرج زندگی ؟ خرج تحصیل ؟ حرف و حدیث مردم ؟ در ؟ همسایه ؟ واویلا ، هیچ غربتی به گرد پای غریبی یک زندانی بلاتکلیف و بی کس نمی رسد .

. . .

خدایا به این نتیجه رسیده ام که تو ، آنجا که پای به درون سلول انفرادی من می گذاری ، باخدایی که من در بیرون زندان می شناختم ، تفاوت داری . تو ، در بیرون زندان ، شرمنده ام خدا ، به من محتاجی ، که تحویلت بگیرم یا نگیرم ،  به خلوت خود ، راهت بدهم یا ندهم ، رک بگویم خدا : در بیرون زندان ، اراده ی تو در دست من است . و تو ، هستی تا کمبود های مرا جبران کنی  .

                                                                    . . .

بگذار دستم را روی قلبت بگذارم . حالا آرام شدی ؟ بگذار ببوسمت . گرمای لب هایم را روی گونه هایت حس کردی ؟ این منم محمد ، خدای تو ، بدان که همیشه با توام ، همیشه ، همه وقت ،  لحظه ای تو را تنها نمی گذارم ، بخدا قسم من خدای خوبی هستم ، بگذار اشک هایت را پاک کنم ، حالا بخند ، به صورت من خدا بخند ، ببین من نیز به تو لبخند می زنم !

 

 و در اینجا متن کامل نیایــــش محمد نوری زاد در سایتش بخوانید .

 

نوشته شده توسط حنیف در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 |

 

به قول فردوسی :     * چو ایران نباشد تن من مباد *


 

در طی روزهای آتی یک مطلبی خواهم نوشت خطاب به برادر بزرگوارم اردوان گیتی است !!!

 


 

نکاتی در مورد کاربرد اصطلاحات مرتبط با زبان مورد استفاده ناشنوایان ایران : 

 

در نوشتن به زبان انگلیسی ، آیا باید واژه " فارسی " را بکار ببریم یا واژه " پرشین " ؟

تفاوت معنایی و کاربردی زبان اشاره عامیانه (طبیعی) فارسی با زبان اشاره استاندارد شده فارسی چیست ؟

 
نام زبان ما ایرانیان ، فارسی است. در زبان انگلیسی به آن پرشین می گویند. اگر چه این گفته ساده می نماید اما در سالهای اخیر در زبان انگلیسی به گونه ای روز افزون بجای واژه پرشین ، از واژه فارسی استفاده می گردد.

قرنهاست که در دنیای غرب از واژه پرشین استفاده می کنند که اصل آن به واژه های پارس و پارسی برمی گردد. هنگامی که هزار سال پیش از میلاد مسیح ، اقوام آریایی به سرزمین پرشیا مهاجرت کردند ، پارس و زبان آنها نیز پارسی شناخته شد. این زبان از آن هنگام تاکنون دچار دگرگونی های بسیاری در دوره های گوناگون شده است که نتیجه آن ، بوجود آمدن زبان پارسی کهن ، زبان پارسی میانه یا پهلوی و زبان پارسی نو است. بعد از تسلط اعراب بر ایران ، نام آن زبان به فارسی موسوم بوده است. چون در زبان رسمی اعراب که عربی است ، صدای " پ " وجود نداشت. لذا ایرانیان از فرم عربی این واژه که همان " فارسی " است ، برای نامیدن زبان خود استفاده کردند. اما در غرب از همان دوران یونان باستان و روم باستان ، این زبان را پرشین یا تلفظی شبیه به آن (بسته به نوع زبان اروپایی) خوانده شد.

مسئله این است که چرا ناگهان در آمریکا و نیز در بسیاری از کشورهای اروپایی بجای نام انگلیسی پرشین یا فرانسوی پرسن یا آلمانی پرسیش ، واژه فارسی که در واقع نام بومی زبان ما در ایران یا کشورهای افغانستان و تاجیکستان است ، بکار برده می شود و چه کسانی به این کار دامن می زنند؟ اشکال آن چیست؟ 
برای کسانی که به روزنامه ها ، کتابها ، و نشریات انگلیسی و یا اروپایی در دوره های قبل از دهه هشتاد میلادی دسترسی دارند ، روشن است که این زبان در آن روزگار ، به زبان انگلیسی به طور عمده پرشین خوانده می شد و نه فارسی. در واقع ، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران 1979 میلادی بود که به گونه ای گسترده و ناگهانی از این زبان در انگیسی و سایر زبانهای اروپایی به عنوان فارسی نام برده شد. در حالیکه قبل از آن ، به ندرت و در موارد خاصی واژه فارسی به چشم می خورد و قطعاً مردم عادی غرب از آن بی اطلاع بودند.

انقلاب اسلامی ایران در بسیاری زمینه ها بویژه در رابطه با چگونگی تولید فرهنگ و گسترش آن ، تولید ایدولوژی و ارتقای آن ، تولید هنر و تبلیغ آن ، و نیز در زمینه چگونگی عرضه داشت و معرفی هویت ایرانی را به طور اساسی در جامعه دگرگون کرد. در سطح عمومی ، دیگر این گونه تولیدات در انحصار یک گروه تحصیلکرده و برگزیده اجتماعی نبود بلکه بسیاری از مردم عادی نیز فرصت یافتند به اینگونه فعالیتها بپردازند. از جمله مثالهای موفقیت آمیز آن ، شرکت انبوه بی شماری زنان ایرانی در فعالیتهای ادبی ، سینمایی ، و نقاشی است. همچنین مهاجرت بسیاری از ایرانیان با زمینه های اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی مختلف به دنیای غرب ، موجب رواج واژه فارسی به عنوان تمام این زبان در خارج از کشور بود.

کسانی که به رایج کردن واژه فارسی بجای واژه پرشین در زبانهای خارجی کمک کردند ، دارای چند گروه هستند ..................
 
 

ادامه کامل این مطلب میتوانید به سایت بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران مراجعه کنید و بخوانید .

 

 

 
نوشته شده توسط حنیف در سه شنبه چهارم خرداد 1389 |


چــــو ایــران نباشد تن من مبـــاد


01

 

در‌مورد بنياد جشن نوروز مطالب بيشماري بيان شده كه در اين‌جا نمونه‌هايي از آنها را ذكر مي‌نمايم:


1. در روايات زرتشتي و بيشتر نويسندگان ايراني و عرب و شاعران از‌جمله فردوسي، بنياد آن را به جمشيد پادشاه پيشدادي نسبت مي‌دهند و مي‌گويند: جمشيد شاه تختي بساخت كه ديوان آن‌را بدوش گرفته به هوا بردند و به يك روزه از كوه دماوند به بابل فرود آوردند، مردم با مشاهده اين عمل در شگفت شدند و آن روز خاص را نوروز خواندند.

فردوسي مي‌گويد:

چـو خــورشيــد تـابـان ميــان هـــوا           نشستــه برو شــــاه فـــرمـــــانـــروا
جهــــان انجمن شــد بر آن تخت او           شـــــگفتي فــرو مــانــده از بخت او
بــه جمشيــد بر گــوهـر افشـانـدنـد         مر آن روز راروز نــــــــوروز خــوانــدنــد
ســر ســـــال نـو هـرمـز فــــروديـــن          برآســــــــــــوده از رنـــج روي زميـــن
بـــزرگــان به شـــادي بيـــاراستنـــد          مـي و جـام و رامشگـران خواستنـد
چنيــن جــشن فــرخ از آن روزگـــــار          به ما ماند از آن خسروان يادگـــــــار



2. حكيم عمر خيام در نوروزنامه راجع به جشن نوروز ....

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 |

 

به مناسبت سپندارمذگان ( روز زن )

 گرچه زمانش گذشته ولی خواندنش می ارزد

 

01

 

زن عشق مي کارد و کينه درو مي کند . . . ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر . . . مي تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چها همسر هستي . . . براي ازدواجش در هر سنتي اجازه ولي لازم هست و تو هر زماني به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج کني . . . در محبسي بنام بکارت زنداني است و تو . . . او کتک ميخورد و تو محاکمه نمي شوي . . . او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي کني . . . او درد مي کشد و تو نگراني که کودک دختر نباشد . . . او بي خوابي مي کشد و تو خواب حوريان بهشتي را ميبيني . او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر . . . و هر روز او متولد مي شود ؛ عاشق مي شود ؛ مادر مي شود ؛ پير مي شود و مي ميرد و قرن هاست که او عشق مي کارد و کينه درو مي کند چرا که در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مرد اش ؛ گام هاي شتابزده جهاني براي رفتن و دردهاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد که تهي ز دل بوده و پيري مرد ؛ رفتن و  فقط رفتن را در دل او زنده مي کند ... و اينها همه کينه است که کاشته مي شود در قلب مالامال از درد اين , رنج است .

 

012

 

 

نوشته شده توسط حنیف در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 |
 

 

آه ؛ روزگاری بود . . . آه

ما نسل سوخته انقلاب ایران هستیم

-          نسلی که نه لذت دوران شاه را برد نه خیری از انقلاب دید .

 

-          نسل اعدامهای (67 - 61) و جنگ و بمبارانها و موشک بارانها شکنجه ها و کتکاری های بی دلیل تو خیابان و نسل ایست بازرسیها و دوران خفقان مطلق ایران نسل خلخالیها و ری شهریها و لاجوردیها و قاضی مرتضویها نسلی که یا اعدام شد یا زندان افتاد و یا شهید شد یا آواره دنیا نسلی که تا چشم باز کرد جز جنگ و خون ریزی و اعدام و خفقان نبود .

 

-          نسلی که دوران شکوفاییش بازی شطرنج به گفته علمای آن زمان حکم ۷۰ بار زنا با مادر خود را داشت .

 

-          نسلی که برای گوش دادن به هر نوع موسیقی شلاق میخورد و برای داشتن نوار کاست زندان میرفت, نسلی که نه حق رای داشت نه حق شکایت نسلی که تا حرفی میزد به بهانه جنگ خفش میکردند, نسلی که دختران مدرسه ای آن حق جوراب رنگی پوشیدن تو مدرسه نداشتند چه برسه به داشتن کیف رنگی.

 

-          نسلی که هر روز تو مدرسه بدن و کیف دختران راهنمایی و دبیرستان تفتیش میشد که مبادا با خود آیینه ای همراه داشته باشه ، نسلی که شلوار جین پوشیدن جرم بود موی بلند جرم بود عینک آفتابی جرم بود ماتیک جرم بود حرف زدن جرم بود انتقاد جرم بود ریش زدن جرم بود لباس رنگی برای جوانان جرم بود نفس کشیدن هم جرم بود .

 

-          نسلی که زنگ ورزش وقت تمرین نظامی بود و زنگ انشاء وقت تعریف از انقلاب زنگ تاریخ از بدی های شاه میگفتند و کورش داریوش خائن بودند و ظالم و زنگ تفریح جلوی درب اطاق ناظم برای سین جین نسلی که جوانها به جای بازی بچه گانه و تفریح باید به نمازهای جماعت اجباری و حسینیه ها میرفتند نسل گشتهای کمیته و ثار الله نسل سرباز بگیری تو خیابانها نسلی که اگر در خیابان با دوست جنس مخالف دستگیرت میکردند باید باهاش ...

  

 ادامه ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حنیف در جمعه هفتم اسفند 1388 |

0

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه سوم خرداد 1388 |

 

 

 

0125

 

 

 

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت : . . . . . . . .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |
 

۱ - می دونی ؟



 

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که . . .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حنیف در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

 

zigzag

 

افتتاحیه مدرسه پانتومیم ناشنوایان توسط استاد حامد نصر آبادیان را به عموم ناشنوایان تبریک میگویم

و برای ایشان و شاگردانش آرزوی موفقیت می کنم .

 

   سایت زیگزاگ هم برای ما نوشت

 


 

و در اینجا نظر یکی از خوانده وبلاگم (ندا خانم ) که بسیار زیبا بود می گذارم و از ایشان بسیار ممنونم

ما نمی‌توانیم هیچ صدایی را بشنویم

زیرا ناشنوا هستیم



نمی‌توانیم صدا ها را بشنویم‏

فقط می‌بینیم که دهان‌ها حرکت می‌کنند

صدای خود را نمی‌توانیم بشنویم

آن را فقط در گلوی خود احساس می‌کنیم

صدای خنده را نمی‌توانیم بشنویم

آن را فقط در صورت دیگران می‌بینیم.



صدای نواختن ساز را نمی‌شنویم

فقط می‌بینیم که دیگران می‌نوازند

صدای جیغ زدن را نمی‌شنویم

فقط باز شدن دهان دیگران را می‌بینیم

یا واکنش‌های وحشت‌زدة مردم

در اطراف آن‌ها را.



صدای گریه را نمی‌شنویم

فقط جاری شدن اشک را روی گونه‌ها می‌بینیم

ما صدای سرزنش شدنمان را نمی‌شنویم

آن را فقط در چهره‌های اخم کرده و انگشتانی که در برابر صورتمان بالا و پایین می‌رود می‌بینیم



نمی‌توانیم عشق و دوستی را در صدای محبوبمان بشنویم

ما عشق و دوستی را فقط در چهره های آنان می‌توانیم ببینیم



وقتی ناممان را صدا می‌زنند نمی‌شنویم

فقط وقتی می‌فهمیم که دوستان، اعضای خانواده یا مترجممان ما را از آن آگاه کند



صدای صفیر باد را که از لابلای برگ‌های درختان می‌گذرند نمی‌شنویم

فقط می‌بینیم که برگ‌ها می‌لرزند و درختان پیچ و تاب می‌خورند



صدای اقیانوس را ‏و لغزش موج‌ها بر سواحل را نمی‌شنویم

فقط می‌بینیم موج‌ها در هم می‌شکنند و عقب می‌نشینند



صدای گام‌ها را در تاریکی نمی‌شنویم

آن‌ها را فقط احساس می‌کنیم



صدای موتور‌های ماشین‌های اطرافمان را نمی‌شنویم

فقط وقتی دست‌هایمان را روی آن‌ها می‌گذاریم صدا را احساس می‌کنیم



صدایی را که هر فصل‌ جدید با خود به ارمغان می‌آورد نمی‌شنویم

فقط تغییرات آن‌ها را می‌بینیم



این فهرست بی پایان است

دنیای شنوایان انباشته از صداست

دنیای ما انباشته از دیدن و ارتعاش است



ما هیچ‌گاه نخواهیم شنید

حتی اگر شنوایان سر در گوش ما بگذارند و فریاد بکشند



اما یک صدای درخشنده و عالی را خیلی خوب می‌شنویم – سکوت را 

 

نوشته شده توسط حنیف در چهارشنبه سوم مهر 1387 |
 

 

   golshifte farahani

 

 

1

پدر؛ بهزاد فراهانی، مادر؛ فهیمه رحیم نیا و خواهر؛ شقایق فراهانی. کمی عجیب است در چنین خانواده یی بزرگ شوید، به هنر بی علاقه باشید و دست آخر بازیگر نشوید. اگرچه گلشیفته نوجوان دلش می خواست بیشتر یک موزیسین معروف و کاربلد باشد تا یک بازیگر سینما. اما دست تقدیر او را به همان سمتی برد که پیش از آن خانواده اش را برده بود.

گلشیفته 16 سال بیشتر نداشت که خواهرش شقایق برایش خبر آورد که قرار است داریوش مهرجویی فیلمی بسازد و دختری هم سن و سال او می خواهد. یک هفته بعد محمدرضا شریفی نیا ماجرا را جدی تر کرد و قصه فیلم را برای گلشیفته تعریف کرد. «میم» قصه فیلم مهرجویی خود گلشیفته بود. بعد از اینکه عکس های گلشیفته نوجوان به مهرجویی نشان داده شد، او خواست که گلشیفته را از نزدیک ببیند و پس از چند قرار حضوری، «میم» درخت گلابی پیدا شد. فقط مانده بود رضایت پدر و مادر که البته در ابتدا مخالف بودند. آنها می خواستند دخترشان موسیقی را دنبال کند نه آنکه آنقدر در بازیگری غرق شود که دیگر موسیقی فراموش شود. بالاخره با رضایت آنها گلشیفته شد بازیگر «درخت گلابی» و یکی از کاراکترهای ماندنی سینمای ایران را در سن 16 سالگی خلق کرد.

وقتی فیلمبرداری «درخت گلابی» بعد از دو ماه به پایان رسید، یک چیز گلشیفته را به شدت نگران می کرد. او برای مدتی افسرده و گیج شده بود چرا که می ترسید به سرنوشت خیلی از نوجوانان سینمای ایران مانند عدنان عفراویان فیلم «باشو غریبه کوچک» بهرام بیضایی یا امیروی «ساز دهنی» امیر نادری تبدیل شود. کودکان و نوجوانانی که یک بار خوش درخشیدند اما چون حرفه و خاستگاه اجتماعی شان چیز دیگری بود، دیگر نتوانستند فرصت حضور روی پرده سینما را به دست بیاورند و به تدریج تنها به یک خاطره تبدیل شدند.

اما در مورد گلشیفته ماجرا کمی فرق می کرد. با اینکه بین اولین و دومین فیلم او حدود سه سال فاصله افتاد، اما او خانواده یی بازیگر داشت که این مساله باعث می شد او در بطن سینما، تئاتر و تلویزیون قرار داشته باشد و دست زمانه او را به این راحتی ها کنار نگذارد.

 

2

 گلشیفته فراهانی در مدت 11 سالی که وارد عرصه بازیگری شده در 17 فیلم سینمایی بازی کرده است. اگر فعالیت جدی و حرفه یی او را از سال 79 (سه سال بعد از درخت گلابی) و با بازی در هفت پرده(فرزاد موتمن) بدانیم، او به طور متوسط در هر سال دو فیلم بازی کرده که نشان از حضور مستمر و البته با وسواس او در بطن سینما دارد. کار با کارگردانانی مانند داریوش مهرجویی (دو فیلم)، ابراهیم حاتمی کیا، کمال تبریزی، رسول ملاقلی پور، بهمن قبادی و این آخری ها اصغر فرهادی باعث شده تا «میم» سینمای ایران در آغاز جوانی کوله باری از تجربه را به همراه داشته باشد.

 

3

در مورد کارنامه گلشیفته فراهانی نکته جالب این است که او سه فیلم هفت پرده،  باباعزیز (محمدناصر خمیر) و سنتوری(داریوش مهرجویی) را دارد که فرصت اکران عمومی پیدا نکرده اند و فقط در جشنواره امکان دیده شدن داشته اند. در کنار اینها دو فیلم نیوه مانگ (بهمن قبادی) و کودک و فرشته (محمد حقیقت) را هم دارد که اصلاً دیده نشده اند و نمایشی در ایران نداشته اند. اکران نشدن پنج فیلم از 16 فیلمی که گلشیفته فراهانی در این سال ها بازی کرده (البته به غیر از «درباره الی» ساخته اصغر فرهادی که هنوز آماده نمایش نشده) نشان از کاراکتر متفاوت او و انتخاب شدن و انتخاب کردنی متمایز از سایر بازیگران هم سن و سال او در سینمای ایران است. بی شک گلشیفته فراهانی کاراکتر متفاوت و عجیبی دارد که می توان از او در فیلم هایی نه چندان متعارف و در راستای جریان اصلی سینمای ایران استفاده کرد.

 

بازی گلشیفته فراهانی از همان اول به خوبی دیده شد و مورد تقدیر قرار گرفت. او با همان فیلم اولش «درخت گلابی» توانست سیمرغ بلورین بخش بین الملل جشنواره را از آن خود کند. او در کنار اینها در سه دوره جشن خانه سینما کاندیدا شده و یک بار هم تندیس جشن را به خاطر «اشک سرما» دریافت کرده است. گلشیفته دو دوره دیگر هم برای فیلم «اشک سرما» و فیلم های «دیوار» و «همیشه پای یک زن در میان است» نامزد سیمرغ جشنواره فجر شده است. همه اینها در حالی است که بازی های او مورد توجه منتقدان و نویسندگان سینمایی هم قرار گرفته و نام او مکرراً در انتخاب های سالانه آنها آمده است. این مساله نشان از آن دارد که نوجوان سینمای ایران که حالا تبدیل به جوانی پخته در عرصه بازیگری شده، هم توجه داوران و هم توجه منتقدان را به خود جلب کرده است.

 

5

یک نکته جالب توجه در مورد نسل جدید بازیگران جوان زن سینمای ایران که البته از نوجوانی کار بازیگری را آغاز کرده اند، وجود دارد. اگر گلشیفته فراهانی را در کنار باران کوثری و پگاه آهنگرانی به عنوان سردمداران این نسل به حساب بیاوریم به این نکته خواهیم رسید که همگی آنها کارشان را از سنین 16-15 سالگی یا حتی کمتر در سینما آغاز کرده اند و از همه مهم تر پدر و مادر همه آنها از اهالی سینما بوده اند. آنها به یمن خانواده هنرمندان وارد سینما شده اند، فرصت آزمون و خطا پیدا کرده اند و البته به خاطر استعدادشان (که اگر وجود نداشت به سرعت محو می شدند) توانسته اند برای خود جایگاهی محکم و البته حالا مستقل از خانواده در سینمای ایران دست و پا کنند.

 

6

گلشیفته فراهانی برخلاف سن و سالش و حتی سایر بازیگران زن سینمای ایران، خیلی زود نقش یک همسر و سپس یک مادر را بازی کرد آن هم در شرایطی که خیلی از بازیگران زن سینمای ایران تا سال های میانسالی شان از اینکه نقش یک مادر را بازی کنند اکراه دارند چرا که واهمه دارند دیگر نقش زن جوان اول فیلم را به آنها ندهند اما گلشیفته فراهانی با اینکه تنها 23 سال داشت، این ریسک را کرد و در فیلم «میم مثل مادر» رسول ملاقلی پور نقش مادر پسری 8-7 ساله را بازی کرد که اتفاقاً خیلی هم مورد توجه مخاطب عام قرار گرفت و باعث شهرت و البته محبوبیت بیشتر او نزد عامه مردم هم شد.

 

7

 گلشیفته فراهانی شوخ و شنگی خاصی در بازی اش دارد که البته به نوع کاراکتر خاص او برمی گردد. گاهی این شوخ و شنگی اصلاً به کار نمی آید و باید کاملاً مهار شود مانند فیلم «میم مثل مادر» که ملاقلی پور به خوبی از عهده آن برآمده بود. گاهی این شوخ و شنگی تا اندازه یی لازم است و باید کنترل شود مانند «سنتوری» که مهرجویی هم استاد بازی گرفتن و کنترل بازیگر است. گاهی هم گلشیفته به حال خود رها می شود تا هر جنگولک بازی که می خواهد دربیاورد که نتیجه اش فیلمی مثل «دیوار» است. با همه اینها گلشیفته فراهانی آنقدر انعطاف دارد که آن چیزی را که کارگردان می خواهد دربیاورد و صدالبته که تماشای یک گلشیفته خوب روی پرده سینما به کارگردانی که پشت دوربین قرار گرفته، بستگی دارد.

 

8

 هنوز معلوم نیست که «میم» سینمای ایران چگونه اولین قدم در راه بین المللی شدن را برداشت. اخبار تایید نشده یی وجود دارد که می گوید جیم جارموش او را در فیلم «نیوه مانگ» بهمن قبادی دیده و به ریدلی اسکات معرفی کرده است. البته تا خود گلشیفته به حرف نیاید و در این باره سخن نگوید، همه اینها حدس و گمان است و نمی توان درباره شان نظر به قطعیت داد. هرچه باشد او سینمای ایران را در مسیر تازه یی از بین المللی شدن قرار داده است. در این بین کسانی هم هستند که خواهند گفت با یک بازیگر، سینما بین المللی نمی شود و خیلی چیزهای دیگری هم لازم است. این حرف درست ولی مگر در امریکا سینمای هند با آمیتاب باچان و سینمای آسیای شرق با جکی چان شناخته نشد؟، البته هنوز بسیار زود و خوش باورانه است که بخواهیم گلشیفته را با آنها مقایسه کنیم و بهتر است فعلاً به همین دلخوش باشیم که بازیگری ایرانی که تا همین چند ماه پیش در فیلم های نیم بند خودمان بازی می کرد، حالا در فیلم ریدلی اسکات بزرگ و در کنار دی کاپریو و راسل کرو و جانی دپ  بازی کرده است. فعلاً تا همین جا را داشته باشید تااینکه فیلم اکران شود و نسخه اش به ایران برسد. آن وقت شاید حظ بیشتری کردیم از ایرانی بودن مان. فقط خدا کند پس از دیده شدن فیلم، شرایط جوری نشود که سینمای ایران بدون «میم» شود.

 

9

 حالا «درخت گلابی» داریوش مهرجویی یک فیلم ویژه و مثال زدنی شده و هر دو بازیگر این فیلم بین المللی شده اند. همایون ارشادی که هم در «بادبادک باز» مارک فوستر بازی کرده و هم در فیلم جدید آمه نابار. گلشیفته فراهانی هم که تجربه کار با ریدلی اسکات و دیده شدن در کنار دی کاپریو و راسل کرو و جانی دپ را دارد. راستی از آن فیلم کس دیگری نمانده که این بار نوبت به او برسد؟، خدا رحمت کند نعمت الله گرجی را...

 

10

بیایید کمی هم بدبینانه به ماجرا نگاه کنیم. شاید فیلم اسکات اکران شود و هیچ اتفاقی برای گلشیفته فراهانی نیفتد. اصلاً شاید ماجرا این گونه بوده که آنها صرفاً یک بازیگر ایرانی با چهره یی شرقی برای فیلم شان لازم داشته اند و نقش هم هیچ گونه جای کار خاصی برای دیده شدن ندارد. مگر در سال چند فیلم دیگر در آن سوی آب ها تولید می شود که بازیگر ایرانی با چهره یی شرقی بخواهد؟ پس شاید ماجرا فقط یک بار برای همیشه باشد. شاید هم نه... بیایید دوباره خوش بین شویم. راستی شنیده ام تونی اسکات هم به گلشیفته پیشنهاد داده است. البته این روزها بازار شایعات از انواع بد تا خوب شان داغ است. فقط خدا کند فیلم زودتر اکران شود و این قیل و قال خاتمه یابد. خدا کند ریسک گلشیفته ارزشش را داشته باشد

 

دانلود مستقیم این فیلم با بازی گلشیفته فراهانی

 

 

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 |

 

 

         001

 

پرنده بر شانه های انسان نشست.

 انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .

 پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم  اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

 انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.

 پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید،

 اما باز هم خندید.پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

 انسان دیگر نخندید.

 انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.

 چیزی كه نمی دانست چیست.

 شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است.

درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود

پرنده این را گفت و پر زد.

 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد، روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

 زمین و آسمان هر دو برای تو بود.

اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بالهایت را كجا گذاشتی؟

 انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست

 

نوشته شده توسط حنیف در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 |

 

زردتشت  : « ای خدای دانا ، با اندیشه ی نیک نزد تو می آیم ؛ مرا از راه راستی و درستی ، نیکی و بهره ی هر دو هستی ، تنی و مینوی ، را ارزانی دار  تا یارانم را به آسایش و آرامش برسانم  »     (اهنود گات – هات 2 )

 پیامبر باستانی ایران نام پدرش اورشست و نام مادرش دوغو متولد 640 قبل از میلاد مسیح ، در ارومیه بوده است ( به گفته برخی تولد او 6500 سال قبل از میلاد مسیح بوده است ) در یکی از تهاجمات تورانیان در سال 582 ق.م  روی پله های معبد شهر بلخ به دست یک تورانی کشته شد ( به روایت دیگران در پرستشگاه هنگامیکه مریدان او اطراف او را گرفته بودند ، درگذشت ) هنگام مرگ 70 سال داشت . به گفته برخی از موبدان و دانشمندان او را مردی حکیم و دانا را در میان پارسیان معرفی کرده اند . تعلیمات او اخلاقی و علمی ازجمله طب ونجوم و طبیعیات بوده است و مذهب او در ایران عهد ساسانیان به رسمی شناخته شده و هم اکنون در هند و بعصی از جاهای ایران زندگی میکنند .

 

 مانی  :  « این جهان زندانی است که عاصیان ، نور را در آن به زنجیر کشیده اند »

در سالهای 217 الی 277 میلادی همزمان با ادشیر ساسانی تا بهرام اول می زیسته اصالتا از پدر و مادر همدانی (مادرش از خاندان کمسرکان اشکانی ) بوده است . خود را پیامبر و پزشک معرفی کرد .دین او که آمیخته ای از زردشت ، بودا  و مسیحت بود و به سرعت در بلاد شرق و غرب توسعه یافت .

مانی به چند خط  و زبان آشنا و نقاشی چیره دست بود و هم به موسیقی و شعر علاقه وافری داشت . برای سهولت در نگارش رساله های زیادی نوشت که مشهورترینشان : انگلیون ( انجیل مانی ) ، ارژنگ ، کوان ، کنزالاحیا ، کفالایا و سفرالجابره است

مانی به زبانهای متعدد مینگاشت و دین خود را دین جهان شمول تبلیغ میکرد .

می گفت : «  در مبعد من پیروان تمام ادیان آزادانه به ایین خود نیایش می کنند . نواب و روحانیان آیین من حق تملک مال و ثروت ندارند و باید خود را وقف مردم کنند. »

بالاخره به دستور کرتیر (kertier   یکی از روحانیون قدرتمند و نفوذ او در حکومت ساسانیان  و بیشتر جنگهای ایران و روم به تشویق و توطئه او صورت میگرفت ) به زندان افتاد و زنده زنده پوستش را کندند  و سرش را به دروازه جندی شاپور نصب کردند .

  

ذوالقرنین ( کوروش کبیر ) :  « منم کوروش شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه دادگر ، ...................... ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش ( اهورا مزدا ) را ستودیم .................... و من برای همه مردم جامعه ای آرام  مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم .  »

لقب ذوالقرنین (صاحب دو شاخ) متخذ از خواب دانیال پیغمبر است که در خواب دید قوچی زیبا با دو شاخ بلند در کنار رودی ایستاده است این دو شاخ یکی بطرف جلو ودیگر به پشت خم شده اند و قوچ با دو شاخ خود شرق و غرب را شخم میزند وهیچ حیوانی در برابر او مقاومت نمی کرد تا اینکه یک بزکوهی از طرف مغرب در حالیکه زمین را با شاخ خود میکند و میان پیشانی این بز فقط یک شاخ بزرگ وعجیب پیدا بود ، بز کوهی کم کم به قوچ نزدیک شد و بر او تاخت در این حمله دو شاخ قوچ شکست و از مقاومت عاجز ماند.فرشته ای به دانیال نازل شده وخواب را به کوروش و اسکندر تعبیر کرد ، کوروش سر دودمان هخامنشی و بزکوهی اسکندر که آن دودمان را برانداخت.

اولین لشکر کشی کوروش به غرب و فتح لیدیا :  کوروش پس از آنکه بر تخت نشست با پادشاه لیدی که کرزوس نام داشت روبرو شد مورخین یونان عموما گفته اند که برای اول بار کرزوس دست به دشمنی زد و جنگ را آغاز کرد و کوروش را مجبور به توسل به شمشیر کرد ،کوروش در این جنگ پیروز شد ، لیدی در آسیای صغیر موسوم به آناطولی قرار داشت ، حکومت لیدی دست نشانده یونان بود ، کوروش با مغلوبین بطوری با بزرگواری رفتار نمود که مردم احساس نمیکردند که آتش جنگی به دیار آنها کشیده شده است .. بنظر ابولکلام اولین سفری که کوروش به غرب کرده همان است که در ایات 85تا88سوره کهف آمده است .(حما به معنای آب تیره رنگ شرح داده میشود.

دومین لشکرکشی کوروش به شرق  :  در حمله دوم ، کوروش متوجه مشرق شد ، زمانیکه قبایل وحشی و عقب مانده " کیدروسیا" و "باکتریا" که در نواحی مشرق سکونت داشتند سر به شورش برداشتند کوروش برای خواباندن فتنه به آنجا لشکر کشید. منظور از سرزمین کیدروسیا "مکران وبلوچستان" و منظور از باکتریا همان "بلخ" است وآیات 89تا 91 سوره کهف میباشد.

لشکرکشی سوم کوروش به شمال ایران  :  حمله سوم کوروش به طرف شمال ایران صورت گرفته که برای اصلاح امور «ماد» بوده است این سرزمین در شمال سرزمین پارس است وحدود آن به سلسله کوههای قفقاز میرسد که این کوهها بین دریای خزر و دریای سیاه واقع است ، این نواحی بعدا به قفقاز یا به اصطلاح پارسیان کوه قاف موسوم گشت. کوهستانهای فعلی قفقاز به این سلسله کوههای بین دریای خزر و دریای سیاه گویند، در این سفر کوروش به نزدیک رودی رسید ودر کنار آن اردو زد ،اقوام این منطقه از دست قومی به کوروش شکایت کردند او دستور داد در محلیکه غارتگران از آن میگذشتند سدی آهنین ساخته شود ،تا بدین وسیله از تاخت وتاز آنها جلوگیری شود.

اگر به نقشه نگاه کنیم : آسیای غربی پایین دریای خزر وجود دارد ودریای سیاه بالای آن است و کوههای قفقاز نیز بین دو دریا در حکم دیوار طبیعی مرتفعی است این کوهها صدها کیلومتر طول دارند ومانع رخنه کردن به این طرف و آن طرف کوههاست تنها یک تنگه میان آن قرار دارد که محل عبور اقوام یاجوج و ماجوج بوده اند کوروش با سدی آهنین آن تنگه را مسدود کرد این همان است که در آیات 93تا97 سوره کهف آمده است.

این سد در محلی که بین دریای خزر ودریای سیاه بنا شده ودر تنها تنگه مبان این سلسله کوهها ساخته شده است .این راه را امروزه تنگه «داریال» میخوانند ودر ناحیه «ولدای کیوکز » و تفلیس گرجستان واقع شده است . هم اکنون نیز بقایای دیواری آهنین در این ناحیه وجود دارد ،واین همان که در سد ذوالقرنین آهن زیاد بکار رفته است ، معبر داریال بین دو کوه بلند واقع شده است واین سد که آهن زیادی در آن بکار رفته است در همین دره وجود دارد

در آخرین جنگی که کورش کبیر برای دفاع از سرزمین پارس میرفت در نزدیکی رود سیحون با 300 نفر از سپاهیانش به رود سیحون رسیدند و آنگاه از بربرها سوال کرد که برای جنگ آماده هستند فرمانده بربرها به کوروش پیشنهاد داد که یا در سرزمین پارس یا در آنسوی آب ( سرزمین بربرها  ) را برای جنگ انتخاب کند !!!

کمبوجیه پسرش پیشنهاد داد که در آنسوی آب جنگ کنند چرا که هنگامیکه پیروز شدند بتوانند سرزمین آنان را تصرف کنند و در هنگام شکست آنان نتواند سرزمین پارس را به یغما ببرند .

کوروش با پیشنهاد پسرش موافقت کرد و بعد از مدتی در همین جنگ کشته شد .

بردیا و کمبوجیه و داریوش کبیر از فرزندان کورش کبیر هستند . کمبوجیه بعد ار مرگ پدر بر تخت نشست و به خاطر اختلاف با بردیا داستان بردیای دروغین را ساخت ( بردیا را از سر زاه برداشت ) و به مصر حمله کرد و در راه بازگشت به سرزمین پارس درگذشت . برادرش داریوش کبیر جای او را گرفت و  جمشید را باشکوه ساخت شامل همه چیز میشد ( دانشگاه ، درمانگاه ، دادگاه و .... ) و آنها را برای مردم ساخت و در ورودی اصلی جمشید را دروازه ملل نامید .

 

 منبع :

-  قرآن

-  اینترنت

-  نام کتاب : چنین گفت زردتشت    نویسنده : نیچه

-   نام کتاب : ارخن ها     نوشته ای از :  بهرام هنر پرور

 و

در اینجا باید بگم که کمتر وقت کردم تا درمورد مانی ، زردتشت و ذوالقرنین بنویسم البته این سه نفر در میان 145000 نفر پیامبران ، ایرانی بودند .  در ضمن اگر قصوری و اشتباهاتی در این مطالب دیدید من را به بزرگواری خودتان ببخشید .

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 |

 

 

داستان وَد (ازدواج) دختر اَشو زرتشت، پوروچیستا در اوستا بخش یسنا، هات 53 آمده است این داستان كه به چندين هزار سال پيش برمی‌گردد، از ديدگاهاي گوناگونی دارای ارج و پيام فراوانی است. گزارش اَروسي (عروسی) پوروچیستا، روشن كننده‌ي هوده‌ي (حقوق) والای یک زن در آيين زرتشت است. برابر با یندهای ( آيه هاي) گوهربار اوستا، جوان ترین دختر اَشو زرتشت در جرگه (مجلس) اَروسی شنونده است و پدر به دخترش، كسی را پيشنهاد كرده كه در منش و رفتار بی همتا است ولي با این همه اَشو زرتشت به هیچ روي پافشاری نمی كند و او را رها مي گذارد كه با انديشه آزاد و گزينش هام (تام) شوهر خود را برگزيند. اَشو زرتشت به او چنین می گوید 

 

اینک تو ای پوروچیستا از خاندان سپنتمان و جوان ترین دختر اَشو زرتشت هستی، من از روی پاکی و راستی و نیک منشی، جاماسپ را که از درست کرداران و پشتیبانان آيين بهي است براي همسری تو پيشنهاد می كنم ولی تو اکنون برو و در این باره خوب به اندیش و خردت را راهنما بگذار و پس از رآي زدن اگر پذيرفتي، به انجام  آيين سپند (مقدس) وَد (ازدواج) بپرداز

 

پوروچیستا پس از گفتگو با جاماسپ و شناخت او و اندیشیدن آزاد، پيوند را مي‌پذيرد

سپس 

 اَشو زرتشت در جرگه مِهر (عقد) برای باشندگان (حاضران) و به ویژه دختران و پسران جوان چنين می‌گويد:

 

ای دختران و ای پسران جوان که در آستانه وَد هستيد، اینک بدانيد و پندم را خوب به ياد بسپاريد و هرگز از یاد نبرید كه هميشه با کوشش و پشتكار به راه راستی رهسپار باشید، هر یک از شما باید در کردار و گفتار و پندار نیک از دیگری پیشي جوید. پندتان می دهم تا رونده‌ي این راه باشید و هر یک در زندگی رفتاری کنید که آن دیگری خوش و خرم باشد.

 

این داستان روشن كننده‌‌ي برابري و آزادي زن و مرد در چپيره‌ي (جامعه) چندين هزار سال پيش ايران دارد. خواست زنان و دوشیزگان چه تا آن هنگام که در خانه پدری بوده‌اند و چه پس از وَد، گرامي بود و آنان آزاد بودند تا خود راه خود را برگزينند. در زمانی كه در پيرامون ايران زن را كنيز می‌دانستند و يا زنده به گور می‌كردند

 

 

منبع : گروه یاهو مارشال مدرن

نوشته شده توسط حنیف در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |

۱- زیباترین قلب

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود.
اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيار‌هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي‌نگريستند. و با خود فكر مي‌كردند اين پير مرد چطور ادعا مي‌كند كه قلب زيبا تري دارد.
مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي مي‌كني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي‌كنم. مي‌داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي‌ها از قلبم را به كساني بخشيده ام.
اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيار‌هاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا مي‌بيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.

پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي‌خود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

 

۲- فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر .

 

۳-  خدا وجود ندارد

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!



مشتری پرسید :چرا؟

آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟

من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،

چون اگر وجود داشتند،

هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است.

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

 

۴-نشان لیاقت عشق

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

 

 

۵-موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید.

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر ، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.

نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند.

 شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟

شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم.

اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که  از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ 

آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ 

 آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟

و مثلا بگوید  از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟!    فلانی گاو است بین گاوها.


تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و  آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.

هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:


گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.

هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که

از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که

گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی...

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..

ولی...هیچ گاوی نگفت:من گفت :ما...

نوشته شده توسط حنیف در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 |

فتوای حسین اینست :

« آری » !

در « توانستن » نیز « بایستن » هست .

برای او زندگی « عقیده و جهاد » است .

بنابر این او زنده است ،

و به دلیل اینکه زنده است

مسئولیت جهاد رد راه عقیده را دارد .

« انسان زنده » مسئول است

و نه فقط انسان توانا و از حسین زنده تر کیست ؟

در تاریخ ما کیست به اندازه او حق داشته باشد که « زندگی کند » ؟

و شایسته باشد که « زنده بماند » ؟

نفس انسان بودن ،

آگاه بودن ،

ایمان داشتن ،

زندگی کردن ،

آدمی را « مسئول جهاد » می کند و حسین مثل اعلای انسانیت زنده ،

عاشق و آگاه است .

توانستن یا نتوانستن ،

ضعف یا قدرت ،

تنهایی یا جمعیت ،

فقط « مشکل » انجام رسالت و « چگونگی » تحقق مسئولیت را تعیین میکند نه « وجود » آنرا .

( منبع: کتاب حسین وارث آدم از دکتر علی شریعتی ، ص 166 )

------------( معنی )-------------------

فتوای = حکم

بایستن = واجب بودن ؛ لازم بودن

توانستن= از عهده انجام دادن ؛ توانا بودن

عقیده = مذهب ؛ ایمان

جهاد = جنگ کردن در راه دین حق

اعلا = بالا بردن

نوشته شده توسط حنیف در شنبه پانزدهم تیر 1387 |

 

           123

 

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد.

از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: " مثلث عشق " اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد:

 

 1- صميميت

 2- شهوت (هوس)

 3- تعهد.

 

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند.

 در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

 

1-  اروس : (EROS)   

  ( عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق  )

عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد  همان عشق در نگاه اول با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

 

2-  لودوس : (LUDUS)

  ( عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر است )

 لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

 

3-  فيلو (PHILO) :

 ( عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد )

 عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

 

4- استورگ : (STORGE)

  ( عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل )

 در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد و صـمـيـمـانـه و متعهد و این رابطه دراز مدت است هم پايدار و بادوام میباشد اما فاقد شهوت هست .

 

5- پراگما : (PRAGMA)  

 ( عشق منطقي )

 اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد ؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد و پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا هست همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

 

6- مانيا : (MANIA)

 ( عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق )

  اغلب فاقد عزت نفس و عدم رضايت از رابطه مانند وسوسه مي ماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد این عشق دردسر ساز هست میتوان گفت عشق وسواس گونه ای است .

 

7- اگيپ : (AGAPE)

 ( عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته - عشق گرانقدر ) عشق نوعدوستانه ای است تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون انتظاری از دیگران داشتن است .

 

 

 

نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه سوم تیر 1387 |

 

و روزی خواهد رسید که من تو را خواهم دید

 

خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم

 

امّا نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را بر روی خود حک کرد

 

چرا که هر دو دانستند که باید دوباره من شرح حال عشق مرا بنویسد

 

قلم در دستانم شکست و کاغذ ها به هوا رفتند

 

افکارم به هم ریخت وچشمانم با بارش اشک هایش که پر از درد در روز بود ارمغان تازه ای به

 

 گونه هایم بخشید امّا در خیال خود همیشه این خیال را می پروراندم که دوستت دارم

 

امّا من ساده،دل یه عشق تو داده بودم وهمیشه با یاد نگاهت زندگی می کردم

 

ولی همین را بدان که عشق داستان است ومن در این عشق بازیچه ای برای تو بیش نبودم

 

نفرین براین عشق و نفرین به تو

 

زندگی چیست؟ گل زردایست  بنام؟.................عشق

 

آینه شکسته ایست :  بنام؟...............دل

 

مروارید  نیست؟   بنام؟.................اشک

 

خطر نا معلو میست؟  بنام؟...............سرنوشت

 

فریاد انسان است؟   بنام؟.............سکوت

  

امّا در این میان: زیباترین کلمه؟............عشق

 

زشت ترین کلمه؟ .......... بی وفایی

 

پاک ترین کلمه؟ .........اشک

 

بی همتا ترین کلمه؟ .........تنهایی

 

بی معنا ترین کلمه؟ .......جدایی

 

جذابترین کلمه؟ ................آشنایی

 

و قشنگ ترین کلمه؟ ........نام زیبای عشق

 

وچه سخت است زمانی که عاشقی از دل ها کوچ کند.

 

 کاش در این زمانه پر از عشق دروغین

 

سه چیز وجود داشت؟  غرور ، عشق ، دروغ

 

 تا انسان بتواند از روی غرور به خاطر عشق دروغ بگوید

 

 شب بود ومن بودم وشمع وغم

 

 شب رفت،شمع سوخت من ماندم وغم وچه سخت است با غم زیستن

 

 از دریا پرسیدم که این امواج دیوانه تو از کرانه ها چه

 

 می خواهند چرا پریشان ودر بدر کرانه هارا از همه جا بی خبر می رانند

 

در یا در مقابل سؤالم گریست وامواج همگی به گریه افتاند

 

آن وقت دریا روبه من گفت:مرگ عشق تنها برای انسان ها نیست.امواج هم مثل انسانها میمیرند

 

 واین امواج زنده هستند که اموج مرده را شیون کنان به گورستان ساحل میسپارند

 

وای کاش روزی فرا رسد که خدای در میان عاشقان قضاوت کند

 

به ظاهر گرچه می خندم ولی آلوده بر دردم.

 

نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه هشتم بهمن 1386 |

soStaAmo MasTaM

az hame kaS KhastaM

be AruMi raftaM,1guShe NeshaStaM

bi Seda GeristaM,bi SedA ShekastaM

be jadeye TariKe GhamHa peiVaStaM

vUjUd DaraM hAstAm AmA uN BaLa

tu ErtefAe PastaM

darHaYe eShGhamo KubiDamo baStaM

bot Haye zehNamo KhurD KardaM,SheKaStam

az kaBuse ShabaM GorihkTamo JaStam

gOnaHam chiSt?ghAnuno sheKastam

MordaM,AmA haNuz ZeNde haStaM

zeNdeGi MikoNe Tu raGaye DaStam

Be yadeSh miARam bAhaR taPeSh,har NabZam

Shuru Shod uN ShomareShe makuS

lahZeye aMikhtane roya ba KabuS

sheKaSte Shod FanuS

saNie ha iStad

MargE ZamaN Rokh DaD

baZiaRo BakhtaM....SuKhtaMo SakhTaM......haGHiGHato yafTaM

haVaye zendeGiM Abrie

jaMeye zendeGiM SardeO be kaMaM faghat TaLkhie

Chie RuhaMo ShaD koNe?jeSmaMo Khab kone?inhame Ghamo Ab kone?

ashke cheShMam MicheKe Ghatre Ghatre

meSe VajehAyi Ke Donbale hAm miGzare

ruZam be Donbale hAm GozaSht ba AnDuh

GhaMaye donYaro ba Khod mikeSham

meSle 1Kuh

Salaye deLtanGiM aSire faRamuShi miShe

ba joMlehaye Kutah faSeleha Por miShe

dele man MeSe dele Darya TariKe

1mOsaFere KHASTE tu 1Rahe baRiKe

manam taSliM joLom HoKme sarneVeSht

in taGhdiRe ke un BAYAD miNeveSht

Rahe marG vaSam asuneo BaS

mikham beram ChoN namuNd KaS

beKhaTere hAme chiZayi Ke be NabuDi reSido

haMe ChiZayi Ke be FariBam keShid

baZiaRo BakhtaM....SuKhtaMo SakhTaM......haGHiGHato yafTaM

donYaYe Zamini ke baRam TanGe

Ghalbayi Ke in PayiN hame SanGe

MarG baram 1aghaZe

vase maN in BehtaRin Rahe

tu SuKuto eNteZar MonTazer MiMunaM

marGo Samte KhodaM mikhuNam

bikhabi Miad SoraGhaM

marg raghaM miKhore Be NamaM

haMe Chi tiReo TaR Mishe

taMame Ghama&eSteraBam Nabud MiShe

chinaYe PishuNim aRe mahV miShe

in DaSta bara haMishe Sard miShe

cheShMaye MaN baSte miShe

va saRNeveShT ejrA Mishe

1ghoRube delGir tu faSle khaZun

abRaye tiRe meSe ejDeha tU Sineye aSemuN

tu 1 ghORuBe khaMuSh

mAn rafTam ta BeSham faraMuSh

GhaLbaM KhamuSho BiSeda

tUye Zamin Zire haMe KhaKa

VaSam Munde taNha

ta RuhaM beshe RaHa

bad tuYe baGh miGzaRe

saGhaye Golaye KhiS miLarZe

SahMe MaN aZin KhaK ashKo aNduHo DarDe.........

baZiaRo BakhtaM....SuKhtaMo SakhTaM......haGHiGHato yafTaM

نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه یکم بهمن 1386 |

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستندهم نیستند:

 

عمده آدمها .حضورشان مبتنی برفیزیک است .تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند. بنابراین اینان تنهاهویت جسمی دارند.

 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند:

 

مردگانی متحرک درجهان . خود فروختگانی که هویتشان رابه ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگزبه چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است .

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستندهم هستند:

 

آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و درنبودنشان هم تاثیر شان رامی گذارند. کسانی که هماره به خاطرمامی مانند.دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند:

 

شگفت انگیزترین آدمها. درزمان بودشان چنان قدرتمندند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما می روندنرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم. باز می شناسیم.

می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند.ما همیشه عاشق این آدمها هستیم.هزارحرف داریم برایشان. اما وقتی دربرابرشان قرار می گیریم . قفل برزبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرقه در حضورآنان مست می شویم.ودرست در زمانی که می روند یادمان می آیدکه چه حرفها داشتیم ونگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هرکدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده توسط حنیف در شنبه بیست و نهم دی 1386 |

 

فتوای حسین اینست : « آری » !  در « توانستن » نیز « بایستن » هست . برای او زندگی « عقیده و جهاد » است .

بنابر این او زنده است ، و به دلیل اینکه زنده است مسئولیت جهاد رد راه عقیده را دارد . « انسان زنده » مسئول است و نه فقط انسان توانا  و از حسین زنده تر کیست ؟

در تاریخ ما کیست به اندازه او حق داشته باشد که « زندگی کند » ؟

و شایسته باشد که « زنده بماند » ؟

نفس انسان بودن ، آگاه بودن ، ایمان داشتن ، زندگی کردن ، آدمی را « مسئول جهاد » می کند و حسین مثل اعلای انسانیت زنده ، عاشق و آگاه

است .

توانستن یا نتوانستن ، ضعف یا قدرت ، تنهایی یا جمعیت ، فقط « مشکل » انجام رسالت و « چگونگی » تحقق مسئولیت را تعیین میکند نه « وجود » آنرا .

 

 

(  منبع کتاب حسین وارث آدم ، ص 166  )

نوشته شده توسط حنیف در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 

 

 

خیلی سخته یه بغضی داشته باشی و حتی نزدیک ترین کست باخبر نباشه.

 

خیلی سخته وقتی بخواهی زار بزنی اما نتونی و یواشکی سرت را بزاری رو دیوار و بگی خدایا چقدر بدبختم .

 

چقدر سخته وقتی ارزوی مردن واسه ات شرین ترین ارزو باشه و هیچ کس نفهمه ارزوت واسه چی بوده .

 

خیلی سخته وقتی تنها کسی که تو زندگیت بیش از همه دوستش داشته باشی و همه امیدت به او بوده اما بعد بفهمی بازیچه ای بیش نبودی .

 

خیلی سخته بنای عظیم غرورت را واسه یکی ویرون کنی و بعد بگه …..

 

و سخته یکباره سقف ارزوت بریزه رو سرت و حتی نزاری هیچکه بفهمه و گریه هاتو ببینه .

 

خیلی سخته هرروز صبح بدرقه راه کسی که هیچ احساسی نسبت به تو نداشته دعا بخونی .

 

سخته وقتی برای برگردوندن عشقت هر روز قلم و کاغذ بگیری دستت و واسه خدا نامه بنویسی و بگی خدایا امیدم به تو .

 

واین بیش از همه سختره که حرفهات به اندازه یک کوه باشه ،سنگین ودلت پراز غصه باشه و همیشه دنبال یه جرقه باشی

 

 که بخواهی به اندازه همه ی  سنگینی حرفهای دلت زار بزنی

 

 

 

نوشته شده توسط حنیف در جمعه بیست و یکم دی 1386 |
دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

نوشته شده توسط حنیف در جمعه هفتم دی 1386 |

 

یک روز داشتم جیب های پالتوی دختر شش ساله ام را خالی میکردم تا پالتو را به

 

لباسشویی بدم که یه لنگه دستکش قدیمی در آن پیدا کردم . میدانستم که دخترم مدتها

 

قبل یه لنگه آن دستکش را گم کرده بود و من برایش یک جفت دستکش جدید برایش

 

خریده بودم . وقتی که از او در این باره سوال کردم ؛ از خجالت سرخ شد و گفت :

 

 من این لنگه دستکش رو هرروز  باخودم می برم مدرسه ، شاید یک نفر باشه که

 

 یک لنگه دستکش اش رو گم کرده باشه و سردش بشه . من میتونم اینو بهش بدم

 

 که گرم بشه ؟!...

 

 

(( ما نمیتونیم تنها زندگی کنیم 

                               ، هزاران رشته ،

                                                  ما را به هموطنانمان پیوند میزند.))

نوشته شده توسط حنیف در سه شنبه چهارم دی 1386 |
 

نصف النهار مبدا نقطه صفر ساعت در زمین در گرینویچ

نوشته شده توسط حنیف در شنبه چهاردهم مهر 1386 |

     mehr jooy

سنتوری آخرین ساخته ی داریوش مهرجویی زیر تیغ توقیف رفت . داریوش مهرجویی که روزگاری

 با فیلمی مانند گاو سینمای ایران را از منجلاب فیلم های کاباره ای و فارسی نجات داده بود و

 با اثری مانند اجاره نشین ها که همچنان ماندگارترین فیلم کمدی سینمای ایران است در کنار

 فیلمی تمام فلسفی مانند هامون و سه گانه ای چون سارا - لیلا - پری گونه ای نو در عرصه ی

فیلمسازی را تجربه کرده بود و نیز با مهمان مامان که سر فصلی تازه در باب فیلمسازی اش

 گشوده بود اکنون خود را در محاق کژاندیشی ها و سلیقه انگاری ها دیده است . مهرجویی

با میکس درد دل همه ی اهالی سینما و خون دل خوردن هایشان را پیشتر روایت کرده بود و

حالا اثرش توقیف می شود تا در زمانه ای که همه فریاد حمایت از بزرگان و هنرمندان مولف

را سر می دهند از حرکت رو به جلوی مهرجویی جلوگیری شود . این نه اولین حرکت که پیش

از آن هم برای بیضایی و جعفر پناهی و عباس کیا رستمی  تکرار شده بود حتا شاید در آینده

 هم شاهد اینچنین رفتارها و بی مهری هایی باشیم که جامعه را به سمتی سوق میدهد که

 انفجاری در راه هست .

              1 

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 |
 

بهترين دوست اون دوستيه كه بتونى باهاش روى يك سكو ساكت بنشينى و

چيزى نگى و وقتى ازش دور ميشى حس كنى بهترين گفتگوى عمرت رو داشتى

 

ما واقعاً تا چيزى رو از دست نديم قدرش رو نميدونيم ولى در عين حال تا وقتى كه چيزى رو

دوباره به دست نياريم نميدونيم چى رو از دست داديم

 

اينكه تمام عشقت رو به كسى بدى تضمينى بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه

 پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد

 كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توى دل تو رشد كرده

 

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكى رو دوست داشت

و در يك روز ميشه عاشق شد ولى يك عمر طول ميكشه تا كسى رو فراموش گرد

 

دنبال نگاهها نرو چون ميتونن گولت بزنن دنبال دارايى نرو چون كم كم افول ميكنه

دنبال كسى باش كه باعث بشه لبخند بزنى چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن

 كرد . كسى رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه

 

دقايقى تو زندگى هستن كه كه دلت براى كسى اونقدر تنگ ميشه كه ميخواى اونو از

 رويات بكشى بيرون و توى دنياى واقعى بغلش كنى

 

رويايى رو ببين كه ميخواى. جايى برو كه دوست دارى. چيزى باش كه ميخواى باشى.

 چون فقط يك جون دارى و يك شانس براى اينكه هر چى دوست دارى انجام بدى

 

آرزو ميكنم به اندازه كافى شادى داشته باشى تا خوش باشى. به اندازه كافى بكوشى تا قوى باشى
به اندازه كافى اندوه داشته باشى تا يك انسان باقى بمونى و به اندازه كافى اميد تا خوشحال بمونى

 

هميشه خودتو جاى ديگران بذار اگه حس ميكنى چيزى ناراحتت ميكنه احتمالاً ديگران رو هم آزار ميده

 

شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن
شادى براى اونايى كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براى اونايى كه دنبالش ميگردن

و اونايى كه امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن

 

عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشنترين آينده

هميشه روى گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتى كه دردها و رنجها رو دور نريختى

توى زندگى به درستى پيش برى

 

وقتى به دنيا اومدى تو تنها كسى بودى كه گريه ميكردى و بقيه ميخنديدن. سعى كن يه

جورى زندگى كنى كه وقتى رفتى تنها تو بخندى و بقيه گريه كنن

 

 

 

--------------------------------------------------------------------        

 

 

 لطفاً اين متن رو به اونايى كه براتون ارزش دارن بفرستين.

 

براى اونايى كه زندگى شما رو لمس كردناونايى كه وقتى احتياج داشتين باعث شدن بخندين.

 

 اونايى كه باعث شدن وقتى ناراحت بودين سمت روشنى واقعيتها رو ببينين.

 

اونايى كه شما ميخوايد بدونن كه شما قدر دوستى با اونا رو ميدونين.

 

 اگه اين كارو نكنين خوب براتون اتفاق بدى نمى افته ولى تنها شانس روشن كردن روز يك دوست

 با يك نامه رو از خودتون گرفتين

 

 

 

                                         ( بر گرفته از وبلاگ جونی به وقت فردا  )

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 |

 

 

                                       خانم ليلا حاتمي در نمايي از فيلم حكم اثر مسعود كيميایي

                                leila

                                                                    بحث داغ كنكور

                               كنكور

                                                                       قلم تيز

                              كيهان

                                                                          آزادي

                              آزادي

                                                      سلطان بدون حد ومرز........موتور

                              موتور

 

 

نوشته شده توسط حنیف در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 |

پاسارگاد

 

   تصویر بازسازی شده از کاخ پاسارگاد ومقبره ی کوروش کبیر

 

پس از تسلط كوروش بر فنيقيه و بابل ، او خواست ماساژت ها را هم مطيع شاهنشاهي ايران كند. ماساژت ها چنانكه هرودوت مي نويسد: مردمي بودند كه از لحاظ خشونت و تندخويي معروف بودند. با اين حال هرودوت از آنها به عنوان ملتي شجاع و بزرگ ياد مي كند. آنها در اطراف رود سيحون ( ماورالنهر ) زندگي مي كردند. بعضي ها اين مردم را سكايي مي دانند. انگيزه لشكركشي كوروش به شمال شرقي ايران متعدد است. براي نمونه مي گويند كه كوروش ابتدا به ملكه ماساژت ها كه بيوه پادشاه آنها بود ، پيشنهاد اتحاد داد و حتي از او خوستگاري كرد ، اما ملكه ماساژت ها از آن بيم داشت كه كشورش در دست شاهي كه تمام منطقه را تسخير كرده بود ، گرفتار شود. در نتيجه پيشنهاد كوروش را رد كرد. اما كوروش با راهنمايي بزرگان و درباريان خود و با ترفندهاي ويژه اي به كشور آنها حمله مي كند و سربازان هخامنشي موفق مي شوند پسر ملكه ماساژت ها اسير كنند. ملكه از ترفندهاي كوروش بسيار ناراحت مي شود و با باقي مانده سپاهيان خود به ايرانيان حمله مي كند. در اين نبرد كوروش پس از 28 سال پادشاهي كشته مي شود و سپاه ايران شكست مي خورد. اين رويداد در سال 530 (پ. م ) واقع شد. البته كوروش توانست به اعماق قلمروي سكاها نفوذ كند و ازآمودريا هم بگذرد ولي بخت با او يار نبود. برابر نوشته هاي هرودت كوروش قبل از جنگ با ماساژت ها در خواب ديده بود كه داريوش پسر بزرگتر هيستاسپ (ويشتاسب) ، بر روي دو شانه اش پرهايي دارد كه با يكي آسيا را پوشانده و با ديگري بر اروپا سايه افكنده است. داريوش در آن زمان نتها بيست سال داشت و در پارس بود ، كوروش از ديدن اين خواب بسيار هراسان شد و انديشيد كه شاهزاده جوان در فكر فرو ريختن شهرياري او است. بنابراين دستور داد كه داريوش را از پارس به نزد او بياورند. آنگاه كوروش به نگراني مهم تر خود كه جنگ با ماساژت ها بود برگشت ، اما متاسفانه در نبردي كه روي داد كشته شد. پس از كشته شدن كوروش در جنگ پيكر او را احترام به پارس منتقل كردند و با آيين ويژه نظامي و درباري در محل پاسارگاد كنوني به خاك سپردند. رهبر و گرداننده اصلي آئين خاكسپاري كوروش ، داريوش بود كه سخنراني مفصلي در مورد جنگ ها و خصوصيات اخلاقي خوب كوروش و كارهاي نيك او ايراد كرد. به هرحال سرانجام هر كس مرگ است و شكست كوروش در واپسين جنگ اگر چه بسيار سخت بود ولي اهميت چنداني نداشت چون شاهنشاهي هخامنشي همچنان به حيات خود ادامه مي داد

 

(  بر گرفته از وبلاگ  دختر پارسی  )

 

نوشته شده توسط حنیف در جمعه پانزدهم تیر 1386 |
 
 
1-موسیقی سنتی:موسیقی اصیل ایران که قدیمی ترین موسیقی ایرانی می باشد.این نوع موسیقی توجه ما را به سمت عواملی چون بوی جوی مولیان,عکس رخ یار در آینه و نیز زلف پریشان وی, شراب ظلمانی و ساقی رند و حافظ و ... معطوف می نماید.(از اونجایی که این موسیقی خیلی اصیل و غنی و سنتیه واسه اینکه متهم به زیر سوال بردن ارزش های ایرانی نشم زیاد بش گیر نمی دم!)
 
 
2-موسیقی لاله زاری:نوعی موسیقی که همراه با قر کمر و حرکات موزون یک انسان به نام رقاصه همراه بوده است.اوج شکوفایی این موسیقی قبل از دوران انقلاب اسلامی می باشد!مهوش,پریوش و بند آمدن توپخانه و لاله زار! از مهمترین موضوعات قابل ذکر در این نوع موسیقی می باشند.(از اونجایی که پرداختن به این نوع موسیقی هم یه کم مسئله داره پس زیاد بش کاری نداریم)
 
 
3-موسیقی جواتی:نوعی موسیقی که مخصوص نشستن پشت کامیون و وسایط نقلیه سنگین می باشد و خوردن عرق سگی همراه با گوش دادن این موسیقی خیلی فاز میدهد.بزرگان این نوع موسیقی به دلیل معروفیت و مشهوریت زیاد نیاز به معرفی ندارند.مسائل پرداخته شده در این نوع موسیقی عشق لاتی عرق سگی تا آخر خاطر خاطیم بیا بغلم فاطی و ... می باشد.
 
 
4-موسیقی پاپ:
 
این نوع موسیقی به چند دسته تقسیم می شود:
 
 
اول:موسیقی پاپ قدیم:که خود به چند زیر شاخه تقسیم میشود
 
 
الف:موسیقی فرهادی:نوعی موسیقی که  قصد آن آگاه نمودن گنجشک اشی مشی از خطر های زندگی و اینکه نباید روی پشت بام خانه آقای خواننده بشیند و همچنین یاد آوری روزهای هفته میباشد.نکته قابل توجه در این موسیقی چکیدن خون از ابری سیاه رنگ می باشد.
 
 
ب-موسیقی داریوشی:نوعی موشیقی ,چیز ببخشید یعنی نوعی موسیقی که خوراک نشستن پای منقل و وافور(بافور)وکشیدن تریاک میباشد.در این نوع موسیقی ما متوجه میشویم که .....بی خیال ولش کن ما چیزی متوجه نمیشویم چون الان وشط حش و حالیم!اون در رو هم ببند شوز و شرما(سوز و سرما) نیاد!!!
 
 
پ-موسیقی لس آنجلسی قدیم(نام دیگر:دامبولی دیمبول):نوعی موسیقی که در سال های ابتدایی دهه 70 در خارج از کشور اجرا میشد و بسیار  طرفدار داشت.مهمترین دغدغه خواننده این نوع موسیقی دیر اومدن دوست دخترش سر قرار بود و این که اگر دوست دخترش بره اون چگونه خاکی را روی سرش بریزد؟!؟!.آها قرش بده دوست دارم! موضوعات مورد علاقه این نوع موسیقی عبارتند از:عزیزم نفسم جیگرم خوشگلم  جونم عشقم مهربون من و ....مثال:تو جون منی همراه منی نفس منی عشقولی من.اگه تو بری من دیگه زنده نمی مونم. ضمناً یکی از ویژگی های این نوع موسیقی رفوزه شدن با نمره 20 می باشد!(خانم درس چیه حساب چیه هندسه و کتاب چیه؟.....)و البته تنبل بودن مبصر کلاس در درس عاشقی نیز از جمله پیام های اخلاقی این نوع موسیقی می باشد(وقتی از در تو میای تنبل کلاس میشم و توی جمع سینه ها! گیج و بی حواس میشم.خوب دس منو خوندی منو کلی! سوزوندی منو مثل یه برده خونه ننت کشوندی....) یه دختر دارم چشم نداره دماغ و دهن هم نداره!.....
 
 
دوم:موسیقی پاپ نیمه جدید:این موسیقی در داخل ایران به وجود میامد و خواننده هدف خاصی از بیان ترانه هایش نداشت و تنها هدفش شبیه بودن صدایش به خواننده های آن ور آبی بود!سردمدار این نوع موسیقی جناب آقای مهندس دکتر  خشایار اعتمادی بود که با صدای داریوش و آهنگ های حیدر مریم زاده! و قیافه شرک! قصد تصاحب دل جواتان , ببخشید نه چیز یعنی جوانان ایرانی را داشت.در همین دوران و در خارج کشور یک پدیده به سرعت دارای مقبولیت عام میگشت!و این پدیده کسی نبود جز آقا با داود با آهنگ:رنگ چشات عسل!رنگ .....(سانسور) هم زرد! اسمتم که غضنفر!نشه کله ات کچل!
 
 
سوم: موسیقی پاپ جدید:
 
 
الف :موسیقی لس انجلسی جدید:ادامه دهنده راه موسیقی لس آنجلسی قدیم با این تفاوت که آهنگ ها دارای ریتم تند تری شده است و باعث حرکت سریعتر غذا داخل معده میشوند!در این نوع موسیقی خواننده دیگر نگران دیر آمدن دوست دخترش نیست بلکه می خواهد به زور به بیینده القا کند که دوست دختر شان امشب بسی خوشگل شده است! موضوعات مورد علاقه در این نوع موسیقی عبارتند از:هوس !تو سرم نمیزنی چرا پس؟- آی خانوم کجا کجا؟- دیا دیاوم دیا دیاوم!(صدای فنر پنبه زنی)آس آس آسمو پاسم ولی عاشقونه!-دیوونه دیوونه دیوونه اون باباته!-و .... بدون شک پدیده این نوع موسیقی کسی نیست جز جناب اسماعیل خان اسماعیل خان(اشتباه نکنید!نوشتن دو بار اسم این عزیز اشتباه تایپی نیست.بلکه چون ایشان پایه گذار یه سبک جدید در موسیق ایرانی هستند به نام جوات جوات! اسمشان رو دو بار نوشتم که تأ کیدی باشد بر هنر والای این برادر عزیز!) !!مثال هایی از شاهکار های هنری آقا اسماعیل: دبی دبی-قبول قبول-میشکنم میشکنم و ....ضمناً به طرفداران اسماعیل خان هم وعده می دهم که بنا بر اخبار رسیده نام آلبوم بعدی ایشان " خاک تو سرم خاک تو سرم " میباشد.
 
 
ب-موسیقی پاپ جدید ایرانی( 6 و 8!): این نوع موسیقی در داخل ایران بوجود آمد و برای اینکه در این رشته خواننده شد ابتدا باید یک خیانت بزرگ از دوست دختر تیریپ لاوتان  بخورید تا بتوانید آثار موفق بیرون بدهید.و البته خواننده این نوع موسیقی همش از بی وفایی یار می نالد و اخرش هم هر چی فحش بلد است رو سر دوست دختر بنده خدایش سوار میکند!موضوعات مورد علاقه عبارتند از:تف تو مرامت عوضی کثافت! مادر .... بدم میاد ازت! پدرسگ فکر کردی کی هستی و ...مسلماً بزرگان این نوع موسیقی مثلث  حامد هاکان-محسن یگانه و محسن چاووشی هستند با توانای منحصر به فرد در دادن البوم هر 8 ساعت یکبار!
 
 
نکته:شخصی به نام محمد اصفهانی نیز در این کشور فعالیت موسیقی انجام میدهد ولی نگارنده هنوز متوجه نشده است وی در حیطه موسیقی سنتی کار میکند یا پاپ! با عرض معذرت از آقای چارلی چاپلین!!!
 
 
5-موسیقی بندری!(نام دیگر دوبٌائو دوبٌئو !):نوعی موسیقی که از دیر باز جهت تکون دادن قسمت بالا تنه به کار می رفته و دریای بوشهر و بندر عباس و ماهشهر را در ذهن انسان تداعی می کند.هدف خواننده در این نوع موسیقی آشنا نمودن با شنونده با دختر های جنوبی و چهره سیاه سوخته آنها را همچون پریان دریایی توصیف میکند!چندی پیش آهنگ بسیار جالب توجه سیاه نرمه نرمه! انقلابی بزرگ در زمینه این نوع موسیقی پدید آورد و بعد از آن آهنگ خالو خالو و آفاب لب بومه روز کارش تمومه! در رتبه های بعدی قرار دارند.
 
 
6-موسقی رپ: نوعی دیگری از موسیقی که حدود 5 سال است در ایران بوجود آمده و یکسال نیز می باشد که مورد قبول جامعه ایرانی قرار گرفته است ونکته مهم در این نوع موسیقی خواننده های آن هستند که همه از نوجوانان 18-19 ساله هستند که مهمترین دغدغه آنها داشتن دوست دختر می باشد!!! ضمناً این نوع موسیقی بر اساس آمار ارائه شده توسط اداره زید یابی موثر ترین راه برای مخ زدن میباشد!موضوعات مورد علاقه عبارتند از: دوست دختر من بهتره مال تو احمقه!دخترا رو باید از بین برد-اهنگام هست تو همه مهمونی ها و همه ماشین هایی که میدن تو اتوبان تهران کرج ویراژ-رفتیم پارتی اوف عجب دافایی-[...] و [...] و[...]و[...] !نکته جالب دیگر رویش قارچ وارانه ی خواننده رپ(رپر) می باشد و نکته بسیار جالبتر اینکه هر کسی که شروع به خواندن آهنگ رپ میکند ابتدا تمامی خواننده های رپر دیگر را زیر سوال می برد و .. بزرگان این نوع موسیقی عبارتند از: سروش همه کس-امیر کچلو!-ضایع بازی!-گل نیلوفر آبی که قبلاً بش میگفتن یاس –صفر نمیدونم چند و ابلیس و جهنم و بهشت و برزخ و دوزخ و جهان آخرت و ....
 
 
پیام اخلاقی: اگه با مامان بابتون دعوا شد فرداش میتونید یه آلبوم بدید بیرون تا معروف شید...!
نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 |